تبلیغات

ابزار وبمستر

ســـــــــرزمـــــیـــــــــنــــــــــ عــــــجـــــــایـــــــــبـــــــــــــــ - داستان عملیات غیر ممکن قسمت 1
بهترین نیستیم. ولی بهترینا مارو انتخاب کردن

داستان عملیات غیر ممکن قسمت 1

1395/11/1 13:21

نویسنده : ayatu&yui&$ubaro*only re@l raritny $parkle*Diabolik lovers fan
ترسناک و ماجرایی هستش
برای خوندن برو ادامه
عکس هاش ادیت خودمه کپی ممنوعه
شخصیت جدیدم (آرتمیس) تو این داستانه ومعرفی میشه

-خانم... همون کاری که گفته بودید رو کردم....
-عالیه... حالا کارش رو تموم کن
-اما خانوم
-ام نداره بی چون و چرا بکشش!
-چشم خانوم!
-ااااااااااااااااااااااااااا کمک ک.....م....
-

(اشتباه نکنید این دوتا یکی نیستن شباهت شکلیه)
سلام! من آرتمیس هستم! 21 سالمه! به قول همه، من باحال ترین، خوشگل ترین، جذاب ترین و صد البته بد اخلاق و دلسوز ترین فرد شهرم!
من یک کارآگاه و پلیس و مامور مخفی هستم و صد البته بهترین استاد تغییر قیافه! و تازه من هر قت بخوام به هر صورت که بخوام (پگاسوس، زمینی، یونیکورن و الیکورن) در میام!
- هی آرتمیس! رییس کارت داره!
من رفتم پیش رییس
رییس: جریان قتل رو شنیدی؟
من: کدوم جریان؟!
رریس: تازگیا قتل های خوفناکی به پا شده! من هم تو و یک همکار خارجی رو انتخاب کردم برای این کار! البته تو باید بری اون اداره
من: خارج از کشور! اصلا
رییس: تو که نمیخوای کارت رو از دست بدی!
در فرودگاه مقصد
من: الو! گفتین کجا منتظرمه؟!
-اتاق انتظار!
من: اوکی!
یهو یکی از پشت زد بهم
-خانم آرتمیس پارکر؟
من: خودم هستم...
سرم رو برگردوندم.....
-من همکارتون هستم....
من: تو؟! از تو خل و زشت تر نبود؟
یک پسر بود با پوست کرمی و موهای قرمز و مشکی. یک گردنبد گردنش بود و یک مچ بند و دستبند دستش. تو هر گوشش هم 2 گوش واره بود.

-خانوم من تغییر قیافه دادم.... اسم من لوا دا سنتس هستش... من رو لوا صدا کنید.........
من: لوا... به معنی ماه.... بدک نیست... معنی اسم من میشه گوینده درستی یا سالار زن.....
لوا: بهتره بریم وگرنه....
من: وگرنه چی؟
لواک بریم برات توضیح میدم....
دست من رو گرفت و دوید و سوار یه ماشین شدیم...
-سلام... اینجا جاتون امنه
من: شما؟!
-بنده آمور راننده و محافظ شما هستم....
یهو صدای شلی گلوله اومد...
لوا: بریم بریم بریم بریم!
ماشین که حرکت کرد یک تیر تو سر آمور خالی شد!
من: یا خدا! آمور! حالت خوبه آمور!!!!!!!!
یهو لوا دستم رو گرفت و از ماشین پیاده شدیم و دویدیم...
لوا: پدر تو...... یک... مجرم و تغییر دهنده بود! تغییر دادن های اون عقل و وجدان و احساس رو از اینا گرفته و این هارو به ماشین های آدم کشی تبدیل کرده... اینا کیوتی مارکشون عوض شده و تمام اینا کیوتی مارکشون شیطانیه!
من: چرا چرت میگی! پدر من روان پزشک و دکتر بود! و الان مرده
لوا: دکتر اعصاب و عقل...........................
من: امکان نداره اینا بدون دلیل این کار رو بکنن! ولی الانه که آرتمیس وارد بازی میشه!
و تفنگم رو در آوردم و به سمتشون شلیک کردم و چند تا از اونا زخمی شدن!
ما خودمون رو به خونه لوا نزدیک کردیم و وارد خونه شدیم.
من: فکر نزدیک شدن به من رو از سرت بیرون کن!
لوا: باشه باشه چرا جوش میاری...
من: عکس آخرین  قربانی رو بده ببینم
لوا: باشه
آخرین:

لوا: وقتی اسیر بوده... بقیه مدارک مرگ و عکس هاش نابود شده و این مونده....و جالب اینه که تن تمام اسیراشون این رو میپوشونن!
من:





پایان
در قسمت بعد:
من: مطمئنم از همین جا رفت!
لوا: یعنی باید بپریم
من: آره دیگه خل و چل
من: مجبوریم این کار رو بکنیم؟
لوا: رییسم گفته
من: بدم ماد که به یه مرد بچسبم و ببوسمش!
در قسمت بعد چه اتفاقی می افتد؟ برای خواندن قسمت بعد به پست ثابت 20 نظر بدید













دیدگاهها : (fixed p0st)
آخرینویرایش: 1395/11/1 15:37



پشتیبانی